تبليغاتX
کلآه

کلآه

آینه

می گويند بودا هر گاه با بی احترامی يا بد رفتاری کسی مواجه ميشده...از او تشکر می کرده است!
وقتی علت را می پرسيدند.. بودا می گفته است: زندگی آينه ای است که ما خود را در آن می بينيم. نوع رفتار ديگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است. و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت.
 
اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .
و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .
و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .
و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل !!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:33  توسط کلاه  | 

نقشه

نیرویم , نگاهم بر نقشه بودن, قلم را بر لوح زندگی میلغزاند.

کجا و کی قدم نهم    چگونه رنگ تر زنم 

وزین سپید پر ز ره     تا چند من هدر دهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 10:32  توسط کلاه  | 

مسافر جاده یکطرفه با نقشه

انگیزه برای حرکت توی جاده مثال قبل بستگی به حال و هوای وضع موجود داره. اگر خوش بگذره و چیزای زیادی برای سرگرم شدن وجود داشته باشه میزان موندن بیشتر میشه تا حدی که ممکنه مسافر از حرکت وا بمونه. مقصد باید خیلی عزیز و مهم باشه تا انگیزه حرکت در شرایط عالی بمونه چون از اونجا که مسافر مقصد رو ندیده هر چقدر هم مقصد تعریفی باشه به علت دوری زمانی و مکانی ارزش حالش خیلی پایینتر میاد. بنابر این صرف تعریفی بودن مقصد تضمینی برای انگیزه نیست. بعلاوه هر چقدر هم مقصد جالب تبلیغ شده باشه نمیتونه از حد تصور مسافر بهتر باشه و حد تصور مسافر هم خیلی بهتر از بهترین تجربه هاش نیست. پس باید مسیر یه سری تجربه های خفن و راز آلود داشته باشه تا عشق دیدن مجدد اونا انگیزه مسافر بشه.

 پس علاوه بر نقشه، نقش مسیر خیلی مهم میشه و همچنین نقش اون بلد راه(راهنما). اگر خیلی باحال باشه و وضعیت مقصد رو - هر چند محدود- بتونه برای مسافر بوجود بیاره عشق همیشه تو دل مسافر زنده میمونه.

به هر حال بدون عشق، منطقا مسافر نباید وقتی به یه جای باحال میرسه دیگه حرکت زیادی بکنه.

و تا حالا سه تا عامل مهم برای ایجاد انگیزه (و یا عشق) برای حرکت به مقصد کشف شدن:

1- نقشه  2-تجربه مسیر 3- بلد راه


  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 5:25  توسط کلاه  | 

مسافر جاده یکطرفه

در قدیم مسافرت در جاده یکطرفه عالمی داشته. درجاده یکطرفه  از روبرو کسی نمیاد که آدم قدری امیدوار باشه به مسیر و یا اطلاعی بگیره. خصوصا مسافرت بدون بلد راه جرات میخواسته و عرضه. تصور اینکه بدون نقشه و جی پی اس و غیره توی جاده ای برم که کسی ازش برنگشته برام سخته . بستگی به جاده هم داره . اگر با صفا باشه و دورو برش خوش بگذره مهم نیست کجا می ره. البته اگه یه جا هم بخواد بمونه ممکنه قسمت های با حالی از جاده رو از دست بده. اما وقتی جاده چیزی نداره و همش خستگیه  آدم دائم فکر می کنه که کی تمام میشه لا مصب و به کجا میرم.اگه تاریک هم باشه  اصلا فکرشم نکن.

 حالا فرض کن یه نقشه ای هم داشته باشی. باز هم وقتی کسی بر نگشته از کجا میدونی نقشه درسته؟ نقشه ای خوبه که جاده رو هم قدری توضیح بده. بهترین حالت اینه که آدم با یه بلد راه و یه نقشه باشه. البته با بلد راهی که وقتی جاده باحال بود بدونه چطوری خوش گذروند دیگه تکمیل میشه. اگه باحال نبود چی؟ اونوقت آدم دائم تو فکره که این یارو نکنه گذاشته سر کار ما رو؟ البته اگر طرف باحال بود هم ممکنه این فکره بیاد.

من دوست دارم آدم یه نقشه ای داشته باشه که همینطور که میره جلو و خوش میگذرونه احساس کنه که نقشه درست میگه. اینطوری هیجانش بیشتر از همه است. هم آدم مجبوره جاده رو خوب درک کنه تا نقشه رو بفهمه بنابر این خوش میگذرونه هم هر چی بهتر نقشه رو میخونه هم جاده رو بهتر میفهمه و بیشتر لذت میبره و هم خیالش راحتتر میشه. بعد از مدتی تعادل خوبی بین وقتش برای نقشه خوندن و برای لذت بردن از جاده بوجود میآد که با وضعیت خودش و جاده تنظیم میشه . نهایتا از نقشه خوندن هم لذت میبره !  انشاالله به مقصد هم میرسه (: هم معما داره و هم خوشگذرونی. بقول معروف هم فاله و هم تماشا.      

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 0:50  توسط کلاه  | 

نگران

افسوس که خواهش هایش را جدی نگرفتم و از سر باز کردم. ندانستم که باهوش است و دلش غمی فزاینده دارد. مزاحمی کوچک که خلاصیش با نشنیدن آسان بود ، دورنگاهی به بغض و خشم و دلِ شکسته شده که با طراوت جوانیش نمی خواند.

 احوالش میپرسم  . بغض و بدبینی سکوت ناآشنایش را طولانی می کند. در کودکی پدرش خشکید و بنیاد خانه اش شکست. از که میتوانست هنر گفتگو بیاموزد. اگر خواستن کودکیش با گریه بود پاسخ امروزش غروری تهاجمانه دارد.

 درد انباشته اش عقده ای سخت ناشکافتنی شده. در نرمی نیازش نه درونش که چشم امیدوارش را هم ندیدم. خدایا دیر نباشد.... چگونه تکبرِ پنهان پوچم کرد؟.... 

از پدرش صندوق کتابی باقیست ... 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 10:13  توسط کلاه  | 

دستار

کلیشه پوسته بیآلود لفافه هسته را    سخن معما شد و بیگانه  گم ز راه

بیگانه آنکه نسفته ست سنگ صبر      یا بیخبر نرسیده بکامش رسیده را  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 2:27  توسط کلاه  | 

زخم درون

چه سئوالیست برادر؟ درهیاهوی تعصب گفتارش را نشنیدی ودرتاریکی جهل کردارش را ندیدی. ایرادی بر تو نیست. اما چگونه عقلت می پذیرد که پیامبرنجات بشر نتوانسته عزیزی رابه کمال بپروراند. پس چگونه از سنتش راه جسته ای 

 گر نیاوردش مثالی دامن پاک     چه آویزم من آلوده در خاک

 و اما خاندان نبوتی که پسر نوح گم نمود خاتمیت آن نبود. تمایزکامل آیین مان ازارائه بهترین جلوه هاست.

گرکه معصومی نیارد در زمان   دینمان را برترش بودی مکان     

برادرمملو ازقاعده هایم ... درنقایض راهت نقایصی ابلیس وار در کمینند .دردمان را بحثی نو نیست ولی از آنرو که سیمایت از دین، بشر تشنه و محتاج حق را ز وی رانده امید دگری نیست جز انعکاس ندای آن حنجره گل شکفته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 20:41  توسط کلاه  | 

مبهوت

تک صحنه های یک جدال جنون ز هوشیاری تمیز نمی دهند. اینکه عزیزانی دانسته به خطر و هلاکت شتافتند ناظر را عاجز میسازد. آنها را چه شده است. آیا دیوانه ای از زندگی بریده بود. آیا ستمی بی حد را شاهدم. یا که معشوقش نهایت نداشت؟

آنچه که گذشت سهمگین بوده و سادگیست اگر ساده بگذرم .چه اینکه در نقطه ای از تاریخ و فرهنگ باشد که امروز و فردایم را رقم می زند.  

صدا و چهره دینم ناهمگونست .ندای عالمانه رافتش را بشنوم یا خنجر تحجر ستمش. سادگی عارفانه خاکیش را باوردارم یا عیش نفتی عاری ازهنرش... و چه کند آدمی بیچاره با این چاره گره خورده.  

شاید که نقطه مبهم شکست دینم علامتی بایدش تا هر مرور آن پرتویی به چشمان ترم گشاید . شاید که قلب گره فرهنگم باز شود. قلم برمیدارم تا کتاب تاریخ را موجهش سازم ... عاشورا را سرخ مییابم  ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 3:55  توسط کلاه  | 

مکتوب

رموز ناخوانده ای درگذرند. رقص زیستن در زینت شکوفه و پخت شگفتی ازحرارت عشق. رنگ ثمر درمعنی نیاز و نای سازگار زسرمای سوز. چه ماند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 5:13  توسط کلاه  | 

درد بی دردی دوایش آتش است.

که چه شود پیچاندتم مدام. عمل انگیزه خواهد و ترس و امید در دل. لذت و مد و موقعیت و ترس گرسنگی و بی پولی ز بی رنگی مرد. جسد است و زمان بی انتها. ملالی نبود از نبودشان دگر.

کور سوئی سویم شکافت. کوری پنجره ریز دقت در آفتاب حیرت. جان در گرفت و نقطه شد زمان.

می کشد جان جان جان را. در سرا آتش فروزد تا بسوزد درد جان بی دوا را. 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 20:44  توسط کلاه  | 

کلاه قضاوت می کند!

 آقا گفتی ادعای سلامت دارد اما انزجار می آورد. کلاهمان را قاضی کنیم. دقت کن که سلامت را چه میداند و اوضاع را چه می بیند. در جنگلم کلاه حافظ سر است . شیر تهدید شده به من بتازد سالم است و آهوی در خطر حمله کند ناسالم که میدانی فرق سلامت شیر و آهو درترس . نگریزد گوشتش را نخور.

بشناس و محیط را بسنج سپس رفتار را ببین و عمل کن.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 8:23  توسط کلاه  | 

به به

آقا و خانم آقا دمتون گرم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 7:9  توسط کلاه  |